تبليغاتX
آخرین انسان
مقالات ادبی وشعر

مفهوم زندگی در اشعار احمد شاملو

محمد مفتاحی

 

برای بررسی مفهوم زندگی در آثار شاملو ابتدا به بررسی جهان بینی او و نحوه‌ي تفکرش در مورد زندگی و مرگ مي‌پرداریم، سپس با بررسی اشعار او و آوردن نمونه های شعری ردپای‌اين افکار را در هنر شاملو بررسی مي‌کنیم. تعهد هنری معمولاً بر روی زندگی هنرمندان اثر به سزایی گذاشته است‌اين که بعضی از هنرمندان مي‌اندیشند که نه فقط برای خود که برای جامعه زندگی مي‌کنند و سرنوشت همه‌ي افراد جامعه و به تعبیری کلیت جامعه برای آنها مهم است آنها را وامي‌دارد که منطقی تر و با هدفی از پیش تعیین شده زندگی کنند.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/8/7ساعت 8:9 AM  توسط محمد مفتاحی  | 

                                            

   شعر، نقاشي با کلمات   
   محمد مفتاحي

استعاره در لغت مصدر باب استفعال است، يعني به‌عاريه گرفتن لغتي به جاي لغت ديگر، زيرا شاعر در استعاره واژه‌اي را به جاي واژه‌هاي ديگر به کار مي‌برد. 
    هنرشناسان و منتقدان استعاره را مهمتر از همه جنبه‌هاي زيبايي‌شناسي هنر دانسته‌اند. براي نمونه ‌«لوگنسن» مي‌گويد: ‌«استعاره عنصر اصلي ادبيات است». همه کلمات در اصل استعاره بودند، اما براي فهميدن اغلب کلمات بايد استعاره بودن آنها را فراموش کرد. دکتر سيروس شميسا هم در کتاب ‌«بيان» مي‌نويسد: استعاره بزرگ‌ترين کشف هنرمند و عالي ترين امکانات در حيطه زبان هنري است و ديگر از آن پيشتر نمي‌توان رفت. استعاره کارآمدترين ابزار تخيل و به اصطلاح ابزار نقاشي در کلام است. والاس استيونسن مي‌گويد: ‌«حقيقت مبتذل و تکراري است و ما با استعاره از آن مي‌گريزيم». دکتر مير جلاالدين کزازي هم در مورد استعاره گفته است: ‌«پروردگي هنري و ارزش زيباشناختي آن از تشبيه افزون تر است زيرا سخن دوست را بيشتر به شگفتي مي‌آورد و به درنگ در سخن بر مي‌انگيزد.»

    

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2009/8/7ساعت 8:5 AM  توسط محمد مفتاحی  | 

۱

مي‌خواهم سخن بگويم

آري

اين‌گونه

مي‌خواهم با تو

سخن بگويم.

     ***       

اين‌گونه كه مي‌بيني

بي‌حجاب تزوير و

بي‌ترانه‌ي اغواگر اندوهي

    ***       

از رنجي كه در توست

و در من است

از عشقي كه در دلهامان

مي‌تپد.

***       

مي‌خواهم سخن بگويم

تا رگ‌هاي نوميد را

پركند

از خون‌هاي آگاه روشنگر

مي‌خواهم بمانم

مي‌خواهم بماني

براي هميشه

براي كوبيدن

آخرين ضربه

بر تارهاي نازك

غم ريشه .

۲

بيرون مي‌جهد از چنگ ستارگان

تقدير كائنات

و با اين همه جنگ

جز من

كه يكريز

زير شرشر شعرهاي توام

زخم‌هاي كه را مرهم مي‌گذاري؟

و اين جهان از سكوت چه مي‌خواهد

كه سكوت سهم جيرجيرك‌هاست

نفرين به اين همه جنگ

وقتي كه مي‌دانم

جاي هيچ كس روي زمين تنگ نمي‌شود

حتي اگر تمام درختان

دراز به دراز

اندام‌هايشان را

روي پوست خاك بكشند

وقتي كه مي‌دانم

زنانگي خورشيد

بين تمام جهان تقسيم مي‌شود

و زمان هيچ‌گاه

قدم‌هايش را كج نمي‌گذارد

اما نمي‌دانم

اين همه تكه‌ي جدا شده‌ام را

چگونه پيوند بزنم

اين است كه ديگر

تمام پنبه‌هاي زمين هم

گوش مرا

پر نمي‌كند.

 

+ نوشته شده در  2009/8/7ساعت 7:53 AM  توسط محمد مفتاحی  | 

اگربهاربيايد ،

دوباره مي شكفم .

و بوي عطر اقاقي به كوچه مي آيد !

... وجار خواهد زد :

كه عيد و شبنم و گل ، رسته بر كرانه ي دشت !

... و من صلاي رفاقت را ،

به عاشقان شهادت ،

هوار خواهم زد !

+ نوشته شده در  2009/8/7ساعت 7:49 AM  توسط محمد مفتاحی  | 

نام كتاب: ارمغان‌مور(جستاري در شاهنامه)

نويسنده: شاهرخ مسكوب

چاپ اول : 1384

جلد زركوب: گالينگور

شمارگان: 3300 نسخه

ناشر: نشر ني

نگاهى به كتاب "ارمغان مور" نوشته شاهرخ مسكوب

بازخواني فردوسي

*محمد مفتاحى

«ارمغان مور» عنوان نخستين كتابى است كه پس از مرگ شاهرخ مسكوب محقق و مترجم برجسته معاصر از او به چاپ رسيده است. اين كتاب كه جستارى است در شاهنامه چند ماه پس از هجرت هميشگى مولف خود منتشر شده است. 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/12/21ساعت 7:41 PM  توسط محمد مفتاحی  | 

 

 

"كوزيمو" شخصيت اصلي رمان " بارون درخت نشين "وقتي هنوز دوازده ساله است به سبب فشارهاي دست و پا گير و غير انساني  سنت تصميم مي گيرد كه بتلاي درخت برود ،آنجا زندگي كند و هرگز پايين نيايد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  2008/12/21ساعت 7:35 PM  توسط محمد مفتاحی  | 

پروانه ها

در هيچ قفسي

 ماندگار نمي شوند

اين ورد را  هر روز

شراب كهنه ي لب هاي تو

مي ريزد

بر چشم هاي

 كويري ام .
+ نوشته شده در  2008/11/26ساعت 10:5 PM  توسط محمد مفتاحی  | 

عادت نيست

ديوار گچ و سيمان

ديوار پوست و استخوان

فرقي نمي كند

چيز ديگري

 مرا به تو پيوند مي زند

نفس كه تازه مي كني

قصه اي ديگر از زندگي ام

 كليد مي خورد

با چشم هاي تو

غم هايم را مي شويم

روي بند رخت پهن مي كنم

تا باد بخوردپشت همه ي غم هاي عالم

شبانه اي هم ندارم كه تقديم ات كنم

اما شانه اي هست

كه سر بگذاري با دلتنگي هايت

و دستي

 كه جعبه ي قرص هايت را

 آماده كند .

 

+ نوشته شده در  2008/11/26ساعت 10:0 PM  توسط محمد مفتاحی  | 

هيچكس نباش

خودت باش

واز خودت بگو

وپرهاي بلند رنگي ات را

آماده كن

پرواز در پيش است .

+ نوشته شده در  2008/10/6ساعت 0:22 AM  توسط محمد مفتاحی  | 

 

سه شعر تازه از "محمد مفتاحی"

  1

 

از دارها

هر چه بگویم درد است

و از صلیب هاهم

که صدایی بر نمی آید

مسیح روی صلیب

ترحم تلخ هیچ حواری را

هورا نمی کشد

و این جنازه ی بر دار

هزار سال دیگر هم

 باید در انتظار یک گور خالی باشد

وقتی که محمود این حکومت را

 حتا با پسر

 قسمت نمی کند

قرمطی چه کند

گوری خالی نیست

و صلیب از تحمل عیسی عاصی

 

 

2

 

تمام آب‌خزر تلخ

تمام روح جها‌ن آه

تمام ابرها اشك

و پشت زمین

پر از بوته‌های جوجه تیغی خودرو

سرودها همه سمی

ترانه‌ها همه تاریك

و چشم‌ها همه گرگ

چشمه‌ها لجن و خشك

چه روزگار سیاهی.

 

 

3

 

تاریخ مصرف رنگ‌ها كه تمام بشود

دست خدا

آن چنان‌رو می‌شود

كه گیاهان

پتوی خاك‌ به بر می‌كشند

و باران

خجالت خورشید را آبی نمی‌شود

رنگین‌كمان ذله

كه بی‌رنگ مانده است

آماج نیوه‌های مادران سیه‌پوش می‌شود

 

 

+ نوشته شده در  2008/4/27ساعت 9:0 PM  توسط محمد مفتاحی  |